دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد
بچه که بودم حدود 11 -*12 ساله برای او لین بار کتاب لبه تیغ سامرست موام رو خوندم .داستان گروهی از مردم که در جوانی زندگی خود دنبال چیزی اند و در انتها ی کتاب در میان سالی به چیزی می رسند شبیه یا متفاوت به انچه دنبالش بودند . یکی به مرگ یکی به شهرت و افتخار یکی به پول و....ولی از همه جالب تربرام لاری بود مرد جوان امریکایی که روحش رو که آزرده از مرگ دوستش در جنگ و در ادامه شکست عشقیش بوده بر می داره و به هند میره در اونجا به مرحله اشراق می رسه و لبریز از زندگی سرخوش ، شادمان با روحی به وسعت دنیا و با دیدگاهی تغییر کرده بر میگرده.. این کتاب هنوزم جزکتابهای محبوب زندگیمه . اسم هند همیشه برام یاد اور این کتاب ، اشراق ، ازادی روح و..... بوده .
مدتی بود خسته و بی حوصله بودم . یک جوری انگار رو حم ازرده وتو هین دید ه و دلخور بود تا جایی که حساس منفی باف غرغروو بهانه گیر شده بودم و کرخت !!!! اون ادم جدی و چوب مانند ( به قول دوستی )دیگه نبودم واز خودم ناراضی بودم .......... تا سفر هند پیش امد . خوب نه من لاری بودم نه این سفر سفری بود که لاری رفته بود.یک سفر کاری چند روزه به یک شهر کوچیک در 100 کیلومتری بمبئی با همسفری که نمی شناختمش و بازدید از کارخانه ای که نمی دونستم وضعیتش چیه و........دوری از خانواده و اریا به خصوص ، و ول کردن کار دوم داروخانه و ........!!!! ولی خیلی امیدوار بودم که!!!!!
خوب ؟ خیلی بهتر از ان بود که فکرشو می کردم .خییییییییلی بهتر .یعنی اینجوری بگم که خیلی امیدوارم که تغییر کرده باشم از این کرختی که یک ساله گریبانم رو گرفته در امده باشم!!! نه به قول دوستی عین "چوب" بشم نه شاید مثل بامبو که انعطاف پذیریش هم خوبه !!! ولی محکم هم هست .....
چی شد که این سفر برام متفاوت از سفر های دیگه بود ؟
اولا علی رغم شوک اور بودن فقرو اختلاف طبقاتی که ادم می دید رو حیه ریلکس و صبور این مردم خیلی جالب بود خیلی . نمی دونم میشه با کلمات بیانش کرد ؟ فقط اینکه با هم سفرم دو شب پشت هم گشتی توی شهر زدیم و.....متحیر موندیم از لو لیدن این جمعیت در هم، راه رفتن و سواریشون (به خصوص موتور سواریشون )، تهیه و ارائهشون ( کلا نفهمیدیم کی عرضهنده است که تهیهار)و.......بی خیالیشون ! مردمی که از کنارمون رد می شدندو یا نگاهمون نمی کردند یا نیم نگاهی می انداختند و می رفتند(حالا چون سفید !!! بودیم و تیپ اروپایی داشتیم و دور بینووعکس می گرفتیم) نه مزاحمتی برای ما داشتند نه برای هم .حتی سگها که همه جا پاچه می گیرند یا حداقل پارس می کنند هم لخت یک گوشه افتاده بودند تا جایی که اگر پارو دمشون هم میذاشتی تکون نمی خوردند!!!!! .(واقعا دم یکیشونو که تو سایه بود لگد کردم و...هیچی) حالا اثر گشنگی بود با ریلکسی؟ نمی دونم .شهرهایی پر از اشغال( واقعا پر) که گاوهاو ادمها درش می لو لیدند وخاک و اشغال همه جا پخش و پلا بود تا انجا که به همراهم گفتم اینجا حمام کردن بی فایده است . (وجواب من این بود که اینها حتما به همون خروجی شما رسیدند که انقدر کثیفند) مردمی انقدر ساده و ریلکس که جلو در مغازه هاشون دمپایی یا کفششون رو در می اوردند و داخل مغازه کلا پابرهنه بودند . و....... جایی که ایستگاه اتوبوسی نمی دیدی و مردم در حین حرکت پیاده و سوار می شدند. ایستگاه قطاریعنی جایی که قطار سرعتش راکند می کرد نه اینکه بایسته !! علی رغم هر چه که دیدم یا حتی عجله ای که در حین رانندگی داشتند و دستشان کلا رو بوق بود .یک سر خوشی یک امید ،بی خیالی تو چهره شون ، ته چشمهای درشت مشکیشون و غذاهای hot !!!!! شون و(به قول همسفرم ) حتی تو هوا بود که تحسین برانگیز و سرایت کننده بود و صبر و خونسردیشون !!!!!جوری واگیر دار بود که علی رغم کار و بدو بدو ومسافت طولانی ....... وهتلهای عجیب غریب! تمام مدت سر خوش ریلکس و تا حدودی حتی ذوق مرگ بودم !!!! واقعا به نظرم ریلکس ترین مردم دنیا بودند .
دوما داشتن یک همسفر عالی .علی رغم اشنا نبودنمون از لحظه ای که همدیگرو دیدیم حرف زدیم وبه هم و به همه چی خندیدیم . واز اول با بد جنسی خنده داری هر چیزی رو تفسیر کردیم تا....الان که پس از دو ساعتی پر چونگی رو صندلی هواپیما ایشون خوابشون برد و منم نوشتم .واقعیتش مدتها بود که منهای خانواده ام نه انقدر همراهی دیده بودم نه همراهی کرده بودم .نمی دونم تاثیر هند بود یا شخصیت عالی و بی شیله پیله و تحسین بر انگیزو دنیا دیده ایشون یا پرچونگی و روی باز من وخوش مشربیی و ذوق مرگیم از سفر !! یا همه اش با هم . ولی واقعا به قول خودشون خاطره بیادماندنی شد .
انگار از همین ایران گرفتاری ،کار ،خانواده ،دلتنگی برای همسرو فرزند و...... همه چیزو با بستن در تاکسی و حرکت به طرف فرودگاه کنار گذاشتیم و حرف زدیم و خندیدیم .خندیدن به مسافران ،به معطل راننده شدنمان در فرودگاه بمبئی، کپرهای slum dog که در مسیر فراوان بود ند با دیشهای ماهواره شان ،به لباس هابه خصوص لباسهای "زیر" اویزان از در و دیوار و پنجره ساختمانها ، به بوق ماشینهاو موتورها (که همراهم با یک" مرض" بدرقه شون می کرد ) و رانندگی وحشیانه !!!!هندیها ، به نوشته HORN PLEASE !!!!!!پشت ماشینها ،به تند و hot و strong (نقل قول ایشون ) بودن همه چیز و....و..... .چیزی نموند که بهش نخندیم . به هتل مضحک مون در شهر Boisar و هتل پر پیچ وخممون در بمبئی خندیدیم .به سوختن دهنمون در اثر غذاها و وحتی نوشیدنی ها وصبحانه (این دوتای اخر کفر همسفرم را دراورد ) خندیدیم وبه سوزشی که اشک به چشم و اب به بینی می اورد!.....و البته فقط خنده نبود گفتگو های راحت بی شیله پیله که با هم داشتیم انجور که دوستان خیلی خیلی صمیمی دارند .
هرچه که بود به نظرم سن بالای چهل هردو ، دیدن ان روی زندگی ،دلخوری از زندگی در کشور کف کف جهان سوم (البته بعد از دیدن هند دیگه نمی گفتیم کف کف جهان سوم )، دلخوری از بی فرهنگی و.... از تنهایی در این جامعه پر ازدحام و....و دلخوری از قدمهایی که به اجبار در این جامعه و مملکت برمی داشتیم ونگرانی از اینده فرزندانمون در ایران و.......باعث شد که راحت ساعتهاصحبت کنیم ، گوش کنیم ،نظر بدیم وحتی حسرت بخوریم (از جمله حسرتها این بود که در این مملکت که حتی نوشیدنی وصبحانه hot هستش چرا ما هیچ یک از آدمهای زیبا و hot ی رو که عکسشون به وفور به درد ودیوار شهر دیدیم زیارت نکردیم !!!!!)و راحتتر بخندیم .خیلی راحتتر . و از ته دل .
خلاصه اینها باعث شد که سفر یا سفر که نه ، این خاطره بیاد ماندنی برام یک چیز دیگه باشه .یه جایی بذارمش که فراموش نشدنی ها رو می ذارم .
والان که متنو دقیق می کنم بذارم تو وبلاگم می بینم به عنوان "مسافری از هند" علی رغم فرصت سفارشی که نداشتیم سوغاتی ریلکسی ارامش و خنده ای عالی رو با خودم اوردم .وتلاش برای تغییر!حالا نه در حد لاری کتاب لبه تیغ .ولی خوب سعی کنم کمی ریلکس تر و راحتتر زندگی کنم . ودیگه هر وقت دلم خواست "خارج از ایستگاه زندگی "هم سوار یا پیاده اتوبوس زندگی بشوم . ومهمتر از همه اینکه به جای بوق زدن برای زندگی !!!!!روی پشتم بنویسم HORN PLEASE !!!!و با نیم نگاهی به پشت سرم با سرخوشی و خنده صبرکنم "زندگی" برام "بوق "بزند .
به همسفر نازنینم ،وخانواده هندی سنگ کار که مهمونشون بودم و.......خود هند .
برچسب:
نویسنده: آوا موسویپور